![]() |
بسم الله
مثل آنها که بعد از سالها سر می کشند به یک خانه قدیمی و پر از خاطره و جارو بر می دارند به گردگیری و نو نوار کردن.
دلم برای اینجا تنگ شده بود. چه خوب که اینجا هست.
....
رفته بودیم زیارت قبول بگوییم به یکی از دوستان که از کربلا آمده بود. برگشتنی، یکی که خیلی نمی شناختمش گفت: "خوش به حالشان چه زندگی خوبی دارند. یعنی می شد دختر من هم با یکی از نوه های حاج آقا ازدواج کند و..."
نمی دانم چرا امروز یاد این حرف او افتادم. آن روز اصلا دلم نمی خواست جای او باشم. یک زمانی بود که من هم ناراضی بودم و کاش کاش و خوش به حالشان و این ها می گفتم، به خصوص وقتی زندگی شهدا را می خواندم و بالاخص وقتی با شهید چمران سیر می کردم.
ولی حالا چقدر خدا را شکر می کنم که دیگر آن روزها گذشته و زندگی جور دیگری شده است. انگار آن زمان میدان برای دویدن نبود و من پر از انرژی بودم و امروز میدان باز است و من همه اش دعا می کنم که کم نیاورم.

