خوشا کسى که معاد را به یاد آورد ، و براى حساب کار کرد ، و به گذران روز قناعت نمود ، و از خدا راضى بود . [نهج البلاغه]
کل بازدیدها:----617---
بازدید امروز: ----3-----
بازدید دیروز: ----4-----
حیاط خلوت

 

   1   2      >
نویسنده: polly
پنجشنبه 20/4/1387 ساعت 12:33 عصر

این سه تا مطلب را هدی در وبلاگش نوشته بود که بعد از پاک شدنش من آوردمش اینجا راستی اولی هم مطلب نیست «در باره من» است:


1- خدایا !
در این شب دیجور و در این وادی ظلمات ، بر فراز این صخره های دهشتناک ، پرتویی از نور طاعتت را بر اندیشه ی پاهای خسته ی ما بتابان و ما را در لغزش ها ی سنگین معصیت دست بگیر و در مسیر نسیم هایی که از بهشت وزیدن می گیرد قرار ده و ابر های تیره ی شک و تردید را که بر فراز آسمان دلمان حجاب خورشید تو گشته اند به باران یقین بدل کن و بر جگر سوخته ی ما ببار...


2-فرشته ی بیکار


روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای  پرسید، شما چکار می‌کنید؟!
فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد، گفت: این جا بخش دریافت است وما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم.
 مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟! یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بیکار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکاریدفرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟! فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند *خدایا شکر*


3-مهدی (عج)


از عمق ناپیدای مظلومیت ما صدایی آمدنت را وعده می داد صدا را عدل خداوندی صلابت می بخشید و مهر ربانی گرما می داد .و ما هر چه استقامت از این صدا گرفتیم و هر چه تحمل از این نوا در یافتیم در زیر سهمگین ترین پنجه های شکنجه تاب می آوردیم که شکنج زلف تو را می دیدیم . در کشاکش تازیانه ها و چکاچک شمشیر ها ، برق نگاه تو تابمان می داد و صدای گام های آمدنت توانمان می بخشید ...


 


                                                 برگرفته از کتاب خداکند تو بیایی نوشته سید مهدی شجاعی            


 


روزی تو چو گل می رویی و می آیی


غبار کین را می شویی و می آیی


در انتظار تو ای مه زتب سوخته ایم


یاد آن روز که از گل گویی و می آیی


به قربان خال گونه ات یا مهدی


مسیر سبز عشق می پویی و می آیی


از سوزان پرده ی اندوهم می کشم آه


 دلخوشم که مرا می جویی و می آیی


به دستت دسته ای گل انتظار است


دانم که گلی می بویی و می آیی


 


سروده ی : هدی دندون سیمی


پی نوشت: وبلاگ هدی را من پاک کردم چون اینترنت هدی اینا کار نمی کرد . آخه آدم می تونه چند تا وبلاگ داشته باشه تازه شم اینکه یکیش تو بلاگفا باشه.


پی نوشت پی نوشت:هدی خودش رمز شو بهم داد


 


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: انار.پ
جمعه 14/4/1387 ساعت 7:5 عصر

دیگر خسته شدم می رم اَبَر خلافکار رانندگی می شم ،می رم شهرام جزایری می شم همه رو سرکار می ذارم نه اصلا می رم بن لادن می شم بعد همتون به من حسودیتون می شه نه ...می رم ولدمورت هِی "آودا کداورا"می فرستم همه را می کشم، هِی "کروشیو " می فرستم همه را زجر کش می کنم بعد هری پاتر می یاد من را می کشه ، ولی من دوست ندارم بمیرم.


خب می رم عموی هملت می شم می زنم داداشم رامی کشم ولی من دوست ندارم بی داداش بشم.خب می رم  بانو چویی می شم نه می رم جرج بوش می شم نه ..نه .. می رم هیتلر میشم ....می رم تن تن می شم .... می رم ملکه الیزابت می شم .... می رم وینی پو می شم... می رم کریستف کلمب می شم... می رم جیمی نوترون می شم... می رم والت دیسنی میشم.... می رم توماس ادیسون می شم....


تا بلکه حوصله ام سر نره.


                                              به قلم جادویی polly


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: انار.پ
دوشنبه 10/4/1387 ساعت 6:7 عصر

این متن را هدی به سارا نظر داده بود من آوردمش اینجا تا بیشتر مورد توجه قرار بگیره:


سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : این بازرگان چقدر قدرتمند است و آرزو کرد مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمندتر است. تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگان.

مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی‌تر می‌شدم. در همان لحظه او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت‌روانی نشسته بود همه مردم به او تعظیم می‌کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می‌آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.

پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و ان طرف هل داد.
این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگ است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود. ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می‌شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگ‌تراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است


 


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: انار.پ
پنجشنبه 6/4/1387 ساعت 5:19 عصر

شعر : معلم


شاعر : هدی دندون سیمی    


خواننده : جناب عالی  


 


....


معلم


ترنم صدای تو ،تداعی بهار بود


و مهر بی غروب تو ، تمام پود و تار بود


تو آفتاب آسمان ، و جویبار بیشه ای


گوهر این حضور تو ، نگار بود نگار بود


تو معدن سخاوتی ، تو روشنای آفتاب


به وقت صبر دلت عزیز ، چو کوه استوار بود


بدون تو خانه ی دل ، چه بی شکیب و ناتوان


و آسمان چشم ها ، غمگین و اشکبار بود


مرا عبور می دهی ، ز روز های سرد و سخت


ز رود خانه ی دلت ، شراره بر کنار بود


تویی سکینه ی دلم ، تویی تبلور امید


بدون تو جلگه ی علم ، پر از کویرو خار بود


تویی مدار کهکشان ، مدار کهکشان مهر


تویی که بی حضور تو ، آلاله بی قرار بود


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: انار.پ
شنبه 1/4/1387 ساعت 6:17 عصر

  مرگ


ازهمان روزی که دست  قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد !
گر چه آدم زنده بود .


از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود .
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغا ،
آدمیت بر نگشت !
قرن ما ،
روزگار ، مرگ انسانیت است .


من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر
_ حتی قاتلی به دار _
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
در این ایام زهرم در پیاله  و خونم در سبوست


مرگ او را از کجا باورم کنم ؟


نیست صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است !!


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: انار.پ
پنجشنبه 30/3/1387 ساعت 3:20 عصر

نامه شهید چمران به امام خمینی درباره رابطه با لیبی


آنچه در پی می‌آید، متن کامل یکی از دست‌نوشته‌های دردمندانه سردار رشید اسلام دکتر مصطفی چمران است که در اولین ماه‌های پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، به دنبال انتشار خبر تجدید روابط ایران با لیبی و سفر عبدالسلام جلود نخست‌وزیر وقت رژیم قذافی به تهران، نگاشته شد.



نمی‌دانم چگونه ممکن است که رهبر انقلاب اسلامی ایران دست خود را در دست مجرمین بگذارد؟ مگر ما به خاطر خدا قیام نکرده‌ایم؟ مگر به راه علی و حسین نمی‌رویم؟ مگر نمی‌خواهیم که ارزش‌های خدایی را استقرار دهیم؟ چگونه می‌خواهیم که انقلاب اسلامی ایران را با کثافات مجرمین آلوده کنیم؟ چگونه می‌توانیم طهارت و اخلاص بی‌نظیر شهدای انقلاب ایران را لجن‌آلود کنیم؟
معمر قذافی رئیس دولت لیبی، با کمال بی‌شرفی و بی‌انصافی، هفت ماه پیش رهبر شیعیان لبنان را دزدیده است. دلایل متقن بر این حقیقت وجود دارد و همه دولت‌های مرتبط نیز بر این قضیه گواهی می‌دهند. توطئه‌ای امپریالیستی و صهیونیستی علیه شیعیان لبنان جریان دارد؛ سرزمینشان در حال قطعه قطعه شدن است؛ مردم محرومش زیر آتش‌بار اسرائیل همه روزه جان می‌دهند؛ در تحت چنین شرایطی تنها رهبر دلیر و شجاع و دلسوز چنین مردمی نیز ربوده می‌شود؛ این عمل ناجوانمردانه قسمتی از همان برنامه صهیونیستی است و معمر قذافی دانسته یا ندانسته به مصلحت اسرائیل و آمریکا قدم بر می‌دارد.
چه کسی است در عالم که به جرم لیبی در نابودی موسی صدر آگاه نباشد؟ و تازه اگر کسی تردید داشته باشد، باید تحقیق کند؛ و در حالت شک صلاح انقلاب ایران نیست که خود را به چنین جنایتکارانی آلوده نماید.
حضرت آیت‌الله بارها درخواست زیارت معمر قذافی را به ایران رد کرده‌اند؛ و دولت ایران نیز بارها درخواست تجدید روابط دو دولت را موکول به بازگشت موسی صدر کرده است. چطور یک‌باره خبر تجدید روابط با لیبی انتشار می‌یابد و جلود معاون معمر قذافی رهسپار ایران می‌شود؟ مگر تغییری در برنامه و خط مشی بوجود آمده است؟ یا مگر آدم‌دزدی و یا آدم‌کشی دیگر جرم نیست؟
راستی حرام است که طهارت انقلاب ما به کثافات این جنایت‌کاران آلوده گردد. راستی حرام است که این مصلحت‌طلبان بی‌دین، انقلاب اسلامی ایران را ملعبه سیاست‌بازی‌های خود کنند تا در دنیای ظلمانی و طوفانی موجود ندای اسلام و انقلاب در دهند و ستمدیدگان محروم و مظلوم را بفریبند.
ای محمد (ص)، ای خاتم‌النبیین، ای سرور انسان‌ها، تو کجایی که ببینی چه کسانی رسالت پاک تو را برای خودخواهی‌های خود آلوده می‌کنند و به نام اسلام بزرگترین ضربه‌ها را به اسلام می‌زنند. ای علی (ع)، ای مظهر اسلام راستین، ای رمز انسانیت


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: انار.پ
جمعه 24/3/1387 ساعت 9:28 صبح

ای که لبخند تو زیباست بخند
همه جا عطر گل یاس بپاش


مثل نوروز به روی تن باغرهبر
عطر شاد گل گیلاس بپاش

تو در آن وحشت خرداد سیاه
به دل باغ تسلی دادی
در فراوانی رنج آور یاس
تو به امید تجلی دادی 

غنچه ها با تو چنین می گویند:
دست پر مهر خدا بر سر ماست
گر چه از وادی ما رفته امام
حضرت خامنه ای رهبر ماست

ای صدای تو پر از لطف نسیم
مثل گل خنده کن و حرف بزن
تا پر از یاس شود خانه ی ما
تا پر از عطر شود باغ وطن


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: انار.پ
پنجشنبه 23/3/1387 ساعت 11:42 صبح

کوچک تر که بودیم ، دل بزرگی داشتیم


                 امروز که بزرگیم چقدر دلتنگیم ...


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: انار.پ
دوشنبه 13/3/1387 ساعت 4:22 عصر

بمان مادر... بمان...


مادر نمیر! مردن  برای توزود است و یتیمی برای ما زودتر.


ما هنوز کوچکیم ،از آب در نیامده ایم .هنوز سرهایمان طاقت گرد یتیمی ندارد.


نهال تا وقتی که نهال است احتیاج به گلخانه و باغبان دارد،تاب سوز و سرما و باد و طوفان را نمی آورد ،


و ما از نهال کوچکتریم و از غنچه ظریف تر.


تو خود اکنون نیاز به تیمار داری . نمان برای  مراقبت از ما.


تو اکنون به کشتی نجات طوفان زده ای می مانی که به سنگ کینه ی جهال غریق ، شکسته ای و


 پهلو گرفته ای.


بمان برای اینکه ما بی مادر نباشیم. بمان برای اینکه ما مادری چون تو داشته باشیم.


میدانم که خسته ای ، میدانم که مصیبت بسیار دیده ای، زجر بسیار کشیده ای،


غم بسیار خورده ای و میدانم که به رفتن مشتاق تری تا ماندن و به آنجا دلبسته تری تا اینجا.


اما تو خورشیدی مادر! بمان! به خفاشان نگاه نکن، این کوری مسری و مزمن دلت را مکدر نکند، تو به


 خاطر همین چند چشم که آفتاب را می فهمند بمان مادر...بمان...


برگرفته از کتاب کشتی پهلو گرفته


 


 



 


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: انار.پ
پنجشنبه 9/3/1387 ساعت 6:29 عصر

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت: می‌آید، من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی‌ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه‌ای از درخت دنیا نشست.


فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:


"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست". گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی‌هایم بود و سرپناه بی کسی‌ام.


تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می‌خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.


خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی‌ام بر خاستی. 


اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه‌هایش ملکوت خدا را پر کرد. 


 



 


    نظرات دیگران ( )
   1   2      >

  • لیست کل یادداشت های این وبلاگ
  • [20/4/1387- 12:33 ع] وبلاگ هدی
    [14/4/1387- 7:5 ع] من حوصله ام سر رفته!
    [10/4/1387- 6:7 ع] سنگ تراش
    [6/4/1387- 5:19 ع] شعر
    [1/4/1387- 6:17 ع] مرگ انسانیت
    [30/3/1387- 3:20 ع] نامه
    [24/3/1387- 9:28 ص] دست خدا
    [23/3/1387- 11:42 ص] کوچک تر که بودیم
    [13/3/1387- 4:22 ع] السلام علیک یا فاطمه الزهرا
    [9/3/1387- 6:29 ع] گنجشک و خدا
    [26/2/1387- 11:50 ص] اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت...
    [4/2/1387- 10:0 ع] کوچ اجباری

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسی بلاگ
  • درباره من

  • لینک دوستان من

  • لوگوی دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  •