زیارت عاشورا نوشته های پیشین - حیات خلوت
سفارش تبلیغ
صبا
بریدن از ثابتات، راز پریشانی جوامع
| نظر

      طناب

 14-13 ساله بودم. معلم زبانمان در کانون مرد مسنی بود. از آنها که در عین آن­که سنشان زیاد است، موهایشان را رنگ می­کنند، مثل جوانان لباس می­پوشند، مدام شوخی می­کنند و به طور کلی سعیشان بر این است که خود را جوان نشان دهند. فضای کلاس­هایش شاد بود و همه دوستش داشتند، ولی من به شدت از او بدم می­آمد. آدم بی­قید و بندی بود، هیچ اعتقادی به اسلام نداشت. به من هم خیلی گیر می­داد. یادم می­آید که اصلاً دوست نداشت راجع به مرگ صحبت کنیم. به طرز عجیبی از این بحث فرار می­کرد و با این که اهل مزاح بود، در این مورد شوخی سرش نمی­شد و شاید اگر زیاد اصرار می­کردی عصبانیتش را هم می­دیدی. هنوز بعد از 10 سال این مطلب را به یاد می­آورم. بعدها آدم­های دیگری را هم دیدم که از این نظر کم و بیش شبیه به او بودند.

در جایی خواندم:"اگر جامعه­ای ثابتات خودش را از دست بدهد، زندگی­اش سراسر پوچی و سرگردانی است." ثابتات یعنی آن چیزهایی که با مرور زمان تغییر نمی­کنند. یعنی اصول و مبانی پایدار یک مکتب، یک اندیشه، یک جامعه. وقتی انسانی یا گروهی این ثابتات را از دست داد، زندگیش دچار پریشانی می­گردد یعنی مثل پرکاهی اسیر بادهای شرق و غرب هر روز به سویی رانده می­شود و این معضلی است که جهان امروز گرفتار آن است و می­رود که اصول بنیادین دین و مکتب ما را نیز تهدید کند. اندیشه­های نوظهور و مسمومی چون:"علی (علیه­السلام) دیگر کهنه شده است"، "فلان قوانین و احکام مال 1400 سال پیش است و به درد عصر تکنولوژی نمی­خورد"... در حالی­که خداوند می­فرماید:" فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتی‏ فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها لا تَبْدیلَ لِخَلْقِ اللَّه‏" (30/روم) آدمی بر فطرتی الهی خلق شده است، فطرتی که در طول زمان ثابت است و از عصری به عصر دیگر تغییر نمی­یابد پس اصول حاکم بر این فطرت نیز باید ثابت و پایدار باشد.

خداوند می­فرماید:"نُرِیَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما کانُوا یَحْذَرُونَ" (6/قصص) یعنی به فرعون و هامان و لشکریان آنها نشان دادیم آنچه را می­خواستند که نبینند و از آن حذر می­کردند، "حذر" یعنی فرار کردن. فرعون و فرعونیان از ثابتات قوم خود که در راس آن موسی (علیه­السلام) قرار داشت، رو برگرداندند و خداوند آنچه را که از آن می­گریختند بر سرشان آورد و آنها را که از مرگ و فنا فرار می­کردند به هلاکت رساند و این قصه هر امتی است که از ثابتاتش رو گردان شود.

یاد معلم زبانمان افتادم و ترسی که از مرگ داشت و به خیال خودش با نیندیشیدن به مرگ، آن را از خود دور می­کرد تا به راحتی بتواند به خوش­گذرانی و لاابالی­گری­هایش بپردازد. نمونه وسیع­ترش را در کلام یک دانشمند سوئدی یافتم که می­گوید:"ای مردم، ما در ابتدای رنسانس طوری برنامه­ریزی نکردیم و بنا نداشتیم به این چیزی برسیم که حالا بعد از 400 سال رسیده­ایم، ولی طوری زندگی را شروع کردیم که حتماً به این نتایج می­رسیدیم. ابتدا از مرگ ترسیدیم، و لذا انرژی­هایی برای دفع مرگ صرف کردیم و اسلحه­هایی مخوف ساختیم (چرا؟ چون می­خواستیم مرگ را بمیرانیم!) و در نتیجه مرگ با چهره­ی وحشتناک­تری به ما رو کرد. و باز از مرگ ترسیدیم و قبرستان­ها  را از منظر و مرئای زندگی به کرانه­های شهرها راندیم که به یاد مرگ نیفتیم، ولی غربتمان در قبرستان­ها، تصور مرگ را برایمان وحشتناک­تر کرد، و پیران خانواده را که یادآور مرگ بودند و متذکر مقدمه­ی مردن، از صحنه­ی زندگی دور کردیم تا یادآوران مرگ در کنار زندگی ما نباشند و به آسایشگاه سالمندان سپردیمشان. در نتیجه پیری­مان با چهره­ی افسرده­تر و زشت­تری برایمان نمایان شد. و پیران که صندوقی از حکمت و تجربه بودند و حوصله­ای بودند برای اینکه این صندوق تجربه در کنار فرزندانمان قرار بگیرد تا سینه­ی فرزندانمان به سینه­ی پیرانمان وصل شود و حکمت گذشته در آینده، میراثمان گردد، از صحنه­ی زندگی دور شدند. پیران رفتند و کودکان با همه کودکی، برنامه­ریز زندگی ما شدند."

حالا این را مقایسه کن با قبرستان­های به حاشیه­ی شهرها رانده شده مملکت خودمان و آسایشگاه­های سالمندان که هر روز پُرتر از دیروز می­شود و پدران و مادرانی که به جای آن که در بندگی خدا باشند، تبدیل به خدمتکاران گوش به فرمان کودکان شده­اند و دست آخر همه این­ها را بگذار کنار آن حرف­های روشنفکرمآبانه و قرائت­های جدید دایگان مهربان­تر از مادر از اسلام و احکام آن، فافهم و تدبر!

 



نویسنده : ام علی
تاریخ : شنبه 87 مهر 13
زمان : ساعت 4:38 عصر
دعا
| نظر

ای خدای مجتبی !

روح ما را به حلم ، زیبا ترین فضیلت انسان بیارای تا چشمه ای از تشیع مجتبوی در ما ظهور کند.

 

 



نویسنده :
تاریخ : چهارشنبه 87 شهریور 27
زمان : ساعت 11:54 صبح
هری پاتر از یه نوع دیگه
| نظر

امیدوارم همه کسانی که از لذت خواندن کتاب های هری پاتر بهره مند شده اند توجه داشته باشند گرچه "جادوگری "به معنای انجام کار های معجزه آساست که به ظاهر همگان قادر به انجام آن نیستندبا اندکی توجه به جهان پیرامونمان به راحتی می توانیم جادوگران وساحره های فراوانی را ببینیم که به جادوی اراده و افسون پشتکار وبهره مندی از نیرو های سحر آمیزی چون عشق وصداقت دست به اعمال خارق العاده ای می زنند که که از جادوی افسانه ای بس ارزشمند تر ،با شکوه تر و پایدارتر است وهمواره بی خردانی چون ولدمورت و مرگ خوارانش را به خشم می آورند.

فراموش نکنیم که خون جادویی همان نیروی ارزشمندی است که در ابتدای آفرینش در کالبد تک تک ما دمیده شده ومارا از قدرتی لبریز ساخته که با که با آن می توانیم کوه را به لرزه در آوریم....

به یاد داشته باشیم اولین نامه ای که از هاگوارتز به دستمان می رسد کلام خوش آوای اولین کسی ایت که ما را از نیروی شگفت انگیز درونمان آگاه می کند....

از یاد نبریم در درونمان هاگوارتزی وجود دارد که درآن می توانیم به پرورش این نیروی ارزشمند درونی بپر دازیم ....

وبدانیم که چوبدستی جادویی ما دست عمل ماست و وردمان کلام معجزه گرمان ...

پس،

تا عشق وامیدی هست چه باک از بوسه ی دیوانه سازان



نویسنده :
تاریخ : یکشنبه 87 شهریور 24
زمان : ساعت 3:36 عصر
از پشت ابر
| نظر

دکمه های پیراهنش را با سرعت بست و به دنبال جوراب هایش به اتاق رفت. سهیل که دفتر و مدادش را در دست گرفته بود، به دنبال پدر رفت و گفت: «بابا بگو دیگه! اگه آقا معلم صدام کنه ضایع می شم.»
نشست و جوراب هایش را پایش کرد و گفت: «بشین ببینم! آخه الان موقع انشا نوشتنه؟!»
سهیل کنار پدر نشست. گفت: «دیشب چند بار اومدم که بگی، آخرشم یادت رفت.»
کیفش را جلویش گذاشت. آن را باز کرد و پرونده هایی را که در اداره لازم داشت، مرتب کرد. پرسید: «گفتی موضوع انشات چیه؟»
سهیل ته مداد را از دهانش بیرون آورد و گفت: «امام زمان»
_ آخه اینم کاری داره؟! بنویس امام زمان از نظرها غایب شده و یک روزی ظهور خواهد کرد.
سهیل با سرعت شروع کرد به نوشتن. فرامرز بلند شد و پوشه هایی را که نمی خواست روی میز گذاشت. در کیفش را بست. آن را برداشت و از اتاق بیرون رفت. سهیل بلند شد. دنبالش به آشپزخانه رفت و گفت: «خب! بقیه اش!»
فرامرز روی صندلی نشسته بود. کره را روی نان مالید و در دهانش گذاشت. سهیل به ساعت نگاه کرد. شانه پدرش را تکان داد و گفت: «دیر شد بابا. تو رو خدا بگو دیگه!»
فرامرز با دهان پر گفت: «اذیت نکن دیگه بابا جون. منم دیرم شده. چقدر بهت بگم کاراتو نذار برای صبح؟!» سهیل سرش را کج کرد و آرام گفت: «چشم. حالا بقیه شو بگو دیگه.»
فرامرز گفت: «همین دیگه. امام زمان الان غایبه، معلوم نیست کی ظهور می کنه. اما وقتی ظهور کنه جهان پر از عدل و داد می شه.»
_ دیگه چی؟
_ همین.
_ این که فقط یه خط شد. بازم بگو! زودباش!
فرامرز چند لحظه فکر کرد. استکان را برداشت و چای را یکدفعه سر کشید. گفت: «دیگه چی بگم آخه؟ اصلش همینه. یه کم توضیح بده زیاد می شه.» بلند شد. از آشپزخانه بیرون رفت. کتش را پوشید و جلوی آینه موهایش را مرتب کرد. کیفش را برداشت و با صدایی نه چندان بلند گفت: «خانومی کوشی؟ من رفتم.» کفش هایش را پوشید و در را باز کرد. زنش با سرعت از اتاق بیرون آمد. ورقی را از روی میز نهار خوری برداشت. به طرفش رفت و با صدای بلند گفت: «صد دفعه گفتم لیست خرید فردا رو یادت نره. آخرشم داشتی جا می ذاشتیش! آخه کی درست می شی تو؟!»
صدای گریه از داخل اتاق بلند شد.
_ بیا! داد زدی بچه بیدار شد. بده من!
ورق را از دست زنش گرفت. تا کرد و در جیب کتش گذاشت. گفت: «برو بچه رو آروم کن! خدافظ»
سهیل به طرفش دوید و گفت: «بابا! بابا! یه راهنمایی بکن لااقل!»
فرامرز سرش را تکان داد و گفت: «فکر کنم یه کتاب داریم درباره زندگی اماما. برو زندگی امام زمانو از توش پیدا کن بنویس!» سهیل خداحافظی کرد و در را بست.

  

راننده تاکسی داشت درباره سهمیه بندی بنزین حرف می زد و از زمین و زمان شکایت می کرد که یک اس.ام.اس برای فرامرز آمد. موبایلش را از داخل جیب کتش درآورد و آن را خواند:
«هر کس بمیرد، در حالیکه امام زمانش را نشناخته باشد، درنادانی مرده است. میلاد منجی عالم، مهدی موعود مبارک»
یادش افتاد که فردا تعطیل است و می تواند تا ظهر بخوابد. لبخند روی صورتش پهن شد. دوباره نگاهی به پیام تبریک انداخت. جمله اولش را زیر لب خواند. هر کس بمیرد، در حالیکه امام زمانش را نشناخته باشد، در نادانی مرده است. یادش افتاد که برای انشاء سهیل، نتوانسته بود بیشتر از یک جمله درباره امام زمان بگوید. لبخند از روی صورتش محو شد. نفس عمیقی کشید و بیرون را نگاه کرد.

   

تلفن زنگ زد. گوشی را برداشت و گفت: «بفرمایید.»
زنش با صدای بلند گفت: «هنوز اداره ای؟! مگه قرار نبود زودتر بری خرید و بیای خونه. من برای فردا کلی کار دارم.» گوشی را با کمی فاصله جلوی گوشش نگه داشت و به همکارانش نگاه کرد. آرام گفت: «چون فردا تعطیه، امروز سرمون خیلی شلوغه. ولی سعی می کنم زودتر بیام.»
_ چی چی رو سعی می کنم؟! فرامرز منو مسخره کردی؟! من کلی کار دارم. زودباش برو چیزایی رو که لازم دارم بخر!
سرش را تکان داد و آرام گفت: «به خاطر مولودی فردا من نمی تونم کارمو نصفه بذارم و بیام. خودت برو چیزای ضروری رو بخر. بقیه شو من می خرم.»
_ صد بار گفتم خرید خونه وظیفه توئه. اگه تا یه ساعت دیگه نیای خونه، به خدا...
صدای بوق اشغال آمد. فرامرز به زور لبخند زد و گفت: «باشه عزیزم. میام. خداحافظ» گوشی را گذاشت. با سرعت چیزهایی یادداشت کرد. ورق ها را روی هم مرتب کرد و بلند شد. کتش را پوشید و گفت: «بچه ها ببخشید. من مجبورم برم. خانومم فردا جلسه مولودی گرفته تو خونه. کلی کار داریم. شرمنده!»
یکی از همکارانش گفت: «اشکالی نداره، پرونده ها رو بذار رو میز من. خودم ردیفش می کنم.»
_ دستت درد نکنه. راستی کیوان یادم رفت بپرسم. اون جمله ای که صبح برام فرستادی معنیش چی بود؟
_ کدوم جمله؟
_ همون که صبح فرستادی دیگه، درباره امام زمان.
_ آهان! تبریک بود دیگه. یعنی چی نداره.
فرامرز موبایلش را از روی میز برداشت. پیغام کیوان را پیدا کرد و گفت: «نه منظورم اینه؛ هر کس بمیرد، در حالیکه امام زمانش را نشناخته باشد، درنادانی مرده است.»
کیوان چند لحظه فکر کرد و گفت: «دقیقا نمی دونم. آقای حمیدی برام فرستادش. منم برای همه لیستم فوروارد کردم.»
آقای حمیدی سرش را بلند کرد و گفت: «حدیث پیامبره. باید درست بشناسیمش دیگه. دلیل نمی شه چون نمی بینیمش فراموشش کنیم.»
فرامرز سری تکان داد و گفت: «درسته.»
کیفش را از کنار میز برداشت. پرونده ها را روی میز کیوان گذاشت. خداحافظی کرد و از اتاق بیرون رفت. گوشی موبایلش زنگ خورد. آن را از جیب کتش درآورد. شماره خانه را دید و آرام گفت: «بله»
_ چی شد؟ می خری یا نه؟
در حالیکه از پله ها پایین می رفت گفت: «آره خانومم. دارم از اداره می رم بیرون. فقط یه سوال. جلسه فردا دقیقا چیه؟»
_ یعنی چی چیه؟ جشنه دیگه، همه فامیل و همسایه ها رو دعوت کردم، کلی غذا و دسر و مخلفات باید درست کنم. می خوام همه چیز عالی باشه.
_ می خوای بگم خواهرم بیاد کمکت؟
_ که بگن اگه خواهر شوهرش نبود از پس کارا برنمی اومد؟! نه. خودم به همه کارا می رسم اگه شما اون چیزایی رو که لازم دارم برام بخری.
سرش را تکان داد. گفت: «من تا یه ساعت دیگه خونه ام. خدافظ»
گوشی را در جیب کتش انداخت و از ساختمان بیرون رفت. چند قدم که رفت، جلوی یک کتاب فروشی ایستاد. حدیث پیامبر را در ذهنش مرور کرد.
هر کس بمیرد، در حالیکه امام زمانش را نشناخته باشد، در نادانی مرده است.
صدای زنگ موبایلش را شنید. آن را از جیب کتش در آورد. شماره خانه بود. خاموشش کرد و وارد مغازه شد.

 

منبع: http://www.louh.com/kootah/359/index.aspx



نویسنده : ام علی
تاریخ : پنج شنبه 87 شهریور 21
زمان : ساعت 1:9 عصر
مشق ِ نام تو
| نظر

من بدون تو کیَم ؟تخته سیاه
من بدون تو چگونه زنده ام؟

من بدون تو ، شبیه آهویی
                              بدون پا !
                              در میان جنگلی بزرگ...

یا شبیه یک مجسمه که توی پارک
                                بچه ها به آن 
                                          سنگ می زنند
                    یا به دوش آن سوار می شوند و
                                                            داد می زنند...

من بدون تو شبیه یک مترسکم
                                     میان مزرعه

من بدون تو ؟!
- چه قدر ترسناک می شوم ! –

* * *

تو ، بی نهایتی
من ، صفر ِ صفر
        پوچ و هیچ
تو بدون من چه قدر راحتی !
من ، ولی
       کنار نام تو
             هست می شوم
به ذکر نام تو
             مست می شوم

نام تو
ذکر ناب
ساده و صمیمی و قشنگ
مثل آب
آب ، نام کوچک تو است...

آب ها ، سال هاست
با تلفظ ِ نام تو
         گریه می کنند و خیس می شوند...

* * *

من بگویمت که کیستی ؟
                   چیستی ؟
کشتی حروف ِ من برای وصف تو
                         به گِل نشسته است...


تو معلمی
دفتر و کتاب من پر از
        مشق ِ نام توست
                         پر از
                         حرف های ناب توست

سال هاست
بر در کلاس ایستاده ام
- چشم بر در حیاط مدرسه -
                         تو را
                         انتظار می کشم !

* * *
من پُر از توام
تو همیشه با منی
طبق حرف های شعر من
هستی ِ تمام هست ها تویی
این همه ، تویی و من هنوز هم
                             تو را
                                    ندیده ام !

منبع: http://www.louh.com/new-poem/2097/index.aspx

 

پ.ن:حاشیه های گفتگو با سید حسن نصرالله



نویسنده : ام علی
تاریخ : دوشنبه 87 شهریور 18
زمان : ساعت 10:3 عصر
در شهر
| نظر

خیلی وقت بود که در خیابان نرفته بود. نه این­که نرفته باشد ولی بیشتر سوار بر ماشین این و آن در اتوبون­ها و خیابان­های خلوت شهر جایی که  کمتر خبری از عابران پیاده بود.

از زمانی که سوار مترو شد یک احساس خفگی تمام وجودش را فرا گرفت. هر طرف را نگاه می­کرد قیافه­های عجیب و غریب می­دید. زنی در مترو داد می­زد و لوازم آرایشش را تبلیغ می­کرد. در اتوبوس هم زنی بلند بلند برای دوستانش از سفر دبی می­گفت. خواست mp3 گوش کند بلکه صدای زن را نشنود ولی باتری mp3 خالی بود. آه از نهادش برخاست. ترجیح داد بخوابد.

شهر چندان بوی ماه رمضان را نداشت. همه پی روزمرگی­های همیشگی­شان بودند. دلش برای دوستانش تنگ شد. کسی را نمی­یافت که با نگاه کردن به او به یاد خدا بیفتد. نمی­دانست خودش حساس شده یا این­که اوضاع همین­­ اندازه بغرنج است. خدا را شکر کرد که اگر لطف او شامل حالش نمی­شد، معلوم نبود خودش بدتر از این آدم­های دور و اطراف نباشد.

کلید را که در قفل در چرخاند، نفس راحتی کشید. با خودش فکر کرد که امام زمان(عج) چه می­کشد از دست امثال او. چه صبری داشت انسان کامل!

 



نویسنده : ام علی
تاریخ : دوشنبه 87 شهریور 18
زمان : ساعت 5:58 صبح
چرا می گویند؟
| نظر

 

چرا می گویند                زنبور                 و نمی گویند                       مرد بور

چر امی گویند                سیگار                و نمی گویند                     چهل گار 

چرا می گویند                ستاره                 و نمی گویند                        دوتاره

چرا می گویند                مادر                  و نمی گویند                         شمادر

چرا می گویند                سیمان                و نمی گویند                     چهل مان

چرا می گویند                پاکت                و نمی گویند                   دست کت



نویسنده :
تاریخ : یکشنبه 87 شهریور 17
زمان : ساعت 11:6 صبح
حضور
| نظر

                                              حضور

تمام لحظات پر است از احساس ناب حضور تو،

چون تو همیشه هستی،

حتی زمانی که من این حضور را درنمی­یابم...



نویسنده : ام علی
تاریخ : شنبه 87 شهریور 16
زمان : ساعت 4:21 عصر
بعثت
| نظر

باران می بارید .باران دانش، بارانی که جاهلیت را از بین می برد .

باران می بارید. جاهلیت عصبانی بود،می گفت :باران اسیدی است در این خشکسالی جاهلی باران دانش جادوگری است

باران می بارید. باران زلال دانش، باران گوارای انسانیت ، بارانی که بوی رهایی می داد.

باران بارید. رحمت بر عالمین فرود آمد. باران نه اسیدی بود نه جادوگری. باران الهی بود،رحمت بود نعمت بود.

باران می بارید. جاهلیت پنهان شده بود به طرف باران نیامد. زیر آن راه نرفت. از آن ننوشید در آن حل شد. از بین رفت.

باران می بارید. بارانی که همراه آن ندا می آمد.

      بخوان،بخوان به نام پروردگارت

                                              به قلم جادویی Polly

 



نویسنده :
تاریخ : چهارشنبه 87 مرداد 9
زمان : ساعت 2:47 عصر
وبلاگ هدی
| نظر

این سه تا مطلب را هدی در وبلاگش نوشته بود که بعد از پاک شدنش من آوردمش اینجا راستی اولی هم مطلب نیست «در باره من» است:

1- خدایا !
در این شب دیجور و در این وادی ظلمات ، بر فراز این صخره های دهشتناک ، پرتویی از نور طاعتت را بر اندیشه ی پاهای خسته ی ما بتابان و ما را در لغزش ها ی سنگین معصیت دست بگیر و در مسیر نسیم هایی که از بهشت وزیدن می گیرد قرار ده و ابر های تیره ی شک و تردید را که بر فراز آسمان دلمان حجاب خورشید تو گشته اند به باران یقین بدل کن و بر جگر سوخته ی ما ببار...

2-فرشته ی بیکار

روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای  پرسید، شما چکار می‌کنید؟!
فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد، گفت: این جا بخش دریافت است وما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم.
 مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟! یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بیکار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکاریدفرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟! فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند *خدایا شکر*

3-مهدی (عج)

از عمق ناپیدای مظلومیت ما صدایی آمدنت را وعده می داد صدا را عدل خداوندی صلابت می بخشید و مهر ربانی گرما می داد .و ما هر چه استقامت از این صدا گرفتیم و هر چه تحمل از این نوا در یافتیم در زیر سهمگین ترین پنجه های شکنجه تاب می آوردیم که شکنج زلف تو را می دیدیم . در کشاکش تازیانه ها و چکاچک شمشیر ها ، برق نگاه تو تابمان می داد و صدای گام های آمدنت توانمان می بخشید ...

 

                                                 برگرفته از کتاب خداکند تو بیایی نوشته سید مهدی شجاعی            

 

روزی تو چو گل می رویی و می آیی

غبار کین را می شویی و می آیی

در انتظار تو ای مه زتب سوخته ایم

یاد آن روز که از گل گویی و می آیی

به قربان خال گونه ات یا مهدی

مسیر سبز عشق می پویی و می آیی

از سوزان پرده ی اندوهم می کشم آه

 دلخوشم که مرا می جویی و می آیی

به دستت دسته ای گل انتظار است

دانم که گلی می بویی و می آیی

 

سروده ی : هدی دندون سیمی

پی نوشت: وبلاگ هدی را من پاک کردم چون اینترنت هدی اینا کار نمی کرد . آخه آدم می تونه چند تا وبلاگ داشته باشه تازه شم اینکه یکیش تو بلاگفا باشه.

پی نوشت پی نوشت:هدی خودش رمز شو بهم داد

 



نویسنده :
تاریخ : پنج شنبه 87 تیر 20
زمان : ساعت 12:33 عصر


مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
Design By : Ashoora.ir




 

کل بازدید: 118993
بازدید امروز: 7
بازدید دیروز: 12
تعداد کل پست ها: 98

دانشنامه عاشورا

روزشمار محرم عاشورا






پایگاه جامع عاشورا